که رویید
شقایقی در دشت
...واین واقعه مهمی بود برای بهار
برای پرستو
برای سقف بلند آسمان
ولی افسوس که هیچ شبکه خبری این واقعه را گزارش نکرد.....!
برگرفته از عکس فرشته ها
که رویید
شقایقی در دشت
...واین واقعه مهمی بود برای بهار
برای پرستو
برای سقف بلند آسمان
ولی افسوس که هیچ شبکه خبری این واقعه را گزارش نکرد.....!
برگرفته از عکس فرشته ها
مارتين، سرباز جواني در يك پادگان بزرگ بود. آنها هميشه در طول هفته خيلي سخت كار مي كردند، اما آن روز شنبه بود، و همه ي سربازان آزاد بودند، بنابراين افسرشان به آنها گفت: امروز بعدازظهر شما مي توانيد به داخل شهر برويد، اما اول مي خواهم از شما بازديد كنم. مارتين به سوي افسر رفت، و افسر به او گفت: موهاي شما بسيار بلند است، به آرايشگاه برو و دوباره پيش من برگرد. مارتين به آرايشگاه رفت، ولي بسته بود چون آن روز شنبه بود. مارتين براي چند دقيقه ناراحت شد، اما بعد خنديد، و به سوي افسر برگشت. او (مارتين) پرسيد: قربان، اكنون پوتينهايم تميز شدند؟ افسر به موهاي مارتين نگاه نكرد. او به پوتينهايش نگاه كرد و گفت: بله، خيلي بهتر شدند. شما ميتواني بروي. و هفته ي بعد، اول پوتينهاي خود را تميز كن و بعد از آن پيش من بيا!
:
بلبل را ببین که حتی در قفس هم می خواند.
پروانه را ببین
که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی کشد.
طاووس را ببین که زشتی
پاهایش، افسرده اش نساخته.
زرافه را ببین که هرگز گردن کشی نمی کند.
کرم را ببین که بی دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته.
جغد را ببین که
شب ها چگونه به مراقبه مشغول است.
عقاب را ببین که چگونه چشمانش را به هدفش
دوخته است.
سگ را ببین که تو نجسش می خوانی اما او به تو وفادار
مانده.
گوسفند را ببین که چگونه قربانی خوشی ها و نا خوشی های توست.
زنبور را
ببین که چگونه از گل شهد برمی آورد و از دشمن دمار.
لاک پشت را ببین که چگونه
شجاعانه به جای لاک دیگران درلاک خود پنهان شده.
پشه را ببین که چگونه غرور و
عظمت تو را در هم می شکند و خشم نهفته ات را بیرون می ریزد.
ماهی را ببین که
چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می اندازد.
اسب را ببین که چگونه از روی
نجابت به ولی نعمت خود خدمت می کند.
و اما:
کرکس را نبین که پیوسته در انتظار مرگ دیگران است.
طوطی را نبین
چرا که بی اندیشه هر گفته ای را تکرار می کند.
کفتار را نبین چرا که خفت ریزه
خواری می کشد.
ملخ را نبین چرا که تاراجگر زحمات دیگران است.
عنکبوت را نبین
چرا که تنها به فکر بنای خانه ی خود است.
عقرب را نبین چرا که در دشواری ها به
جای حل مسئله، حلال مسئله را می کشد.
و پرندگان را ببین که چگونه به هنگام آشامیدن، نظری نیز به آسمان دارند.
کتاب کوچک حکمت
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور
فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به
روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد
شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد
مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».
پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند.
اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت!
آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته. من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملا ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعا مسئله اي
وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به
قهقرا خواهي رفت؛ هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در،
واقعا قفل است يا نه و ديدم قفل باز است». پادشاه گفت: «آري، پاسخ در همين بود. در
قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما
شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن
كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.
اين مرد، مي داند كه چگونه در يك
موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
اين دقيقا مشابه وضعيت بشريت است، چون اين در هرگز بسته نبوده است! خدا هميشه منتظر شماست. انسان مهم ترين سوال را از ياد برده است... و سوال اين است: "من که هستم...!؟"
فرشته ها انقدر که ما فکر می کنیم
دور نیستند
پنجره را باز کن پسرک نمکی را صدا بزن
صورت کثیفش را (برای خدا ببوس)
انگاه فرشته به تو لبخند خواهد زد
برگرفته از عکس فرشته ها
"Most people fail in life because they major in minor
things."
--Anthony Robbins
"Confidence on the outside begins by living with integrity on the
inside."
--Brian Tracy
پل سارتر: از همه اندوهگين تر کسي است که از همه بيشتر مي خندد
وين داير: اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند
ناپلئون: من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام
مارکز: هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران
کانت: چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن
جرج آلن : اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته ميمانند، ميشکنند
ميکل آنژ: چه غصه هایی بخاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگی ام پیش نیامد خوردم
ویل کارنگی:راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است
چارلی چاپلین: دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.
اورپیدس: نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند
جیمز آلن شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه که آرزو کنید بزرگ می شوید
دکتر علی شریعتی :بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت
اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند
اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند....
فقط از فهميدن تو مي ترسند. " دکتر علی شریعتی
• چطور شد که تمام موفقیت*ها و درخشش*های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی
و به اسلام گرویدی؟
ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام
برداشتم. این اراده خدا بود.
• در زمانی که يك خواننده بودي آيا فکر
می*کردی که روزی اسلام بیاوری،
روزه بگیری و به حج بروی؟
ماشا: نه؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی*کرد که
روزی به حج بروم و
از بهترین و گواراترین آب، یعنی آب زمزم بنوشم.
• آیا راهی که برای
مسلمان*شدن طی کردی، مسيری طولانی بود؟
ماشا: من دو سال است که مسلمان
شده*ام. یک روز مطلع شدم که یکی از
نزديكترين دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من
نمی دانستم که چطور می*توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم
و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم.
روز بعد همان دوستم با من
تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را
مي*دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!»، من در آن لحظه بسيار گریستم؛
زيرا براي اولين بار در زندگي*ام بود كه چیزی از خدا مي*خواستم.
•
در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟
ماشا: من پنج زبان اروپایی بلد هستم و
در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدریس
می*کنم. ضمناً برخی از نت*های مجاز شرعی را نیز می*نویسم.
• آيا موسیقی
هم گوش می*دهی؟
ماشا: بله؛ آثار «گروه ریحان»، «گروه سامی یوسف» و «گروه
کت استیونس»
( که پس از اسلام آوردن نام خود را «یوسف اسلام» گذاشت) را گوش می*کنم.
• آیا چیزی از قرآن هم آموخته*ای؟ آیا آمادگی داری که زبان عربی را هم به
آن پنج زبان
اروپایی اضافه کنی؟
ماشا: در ابتدا فکر می*کردم که آموختن زبان
عربی مشکل باشد. اما آن را
شروع کرده*ام و خیلی هم آن را دوست دارم و فکر می*کنم کلیدی برای فهم
دانش برتر باشد.
• چرا گرایش به اسلام نسبت به ادیان دیگر بیشتر است؟ و
چرا بیشتر کسانی که
به اسلام می*گروند از بین هنرمندان و فعالان در کنسرت و موسیقی هستند؟
ماشا: اسلام نسبت به اديان ديگر، محکمترین اساس را دارد. تمام قواعد
اسلام
در زندگی کاربرد دارند. راه اسلام سعادت*بخش است.
• از اينكه مسلمان
شده*اي چه احساي داري؟
ماشا: احساس خوشبختي. امروز من این فرصت را دارم
که مقایسه کنم قبلاً
چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حیات واقعی آشنا شده*ام، پس خوشبختم.
• و چه تفاوتي با قبل داري؟
ماشا: ایمان به خدا زندگی مرا متحول
کرد. میل به عبادت خداوند در فطرت و وجود
همه انسان*ها نهاده شده است. من اطمینان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل
نداده است تا بیاییم، زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و بمیریم. خدا به ما فرصت
زندگی کردن داده است تا به او برسیم.
• آیا گاهی به موفقیت*ها و درآمد
سابق خود فکر نمی*کنی؟ حسرت آن دوران
را نمي*خوري؟!
ماشا: آن جلوه*ها، پس از مسلمان شدن، برایم
بی*ارزش و منفور هستند.
• از اینکه آشکارا خود را مسلمان معرفی می*کنی هراس
نداری؟
ماشا: نه نمی*ترسم. برعکس، تکلیف و وظیفه خود می*دانم که دیگران
را از راه
گمراهی بازدارم و به عنوان الگویی برای آنها باشم.
• از اینکه عکس*های
سابقت در اینترنت هست ناراحت نیستی؟
ماشا: من خودم دوست ندارم به این
عکس*ها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که
مردم آنها را ببینند تا برایشان عبرت شود و بدانند که انسان می*تواند تولد دیگری
داشته باشد و از نو به دنیا بیاید. انسان می*تواند توبه کند و با انجام کارهای خوب،
تمام سیاهی*های گذشته*اش را پاک کند، ان شاء الله.
• اينك چه چيزي
از «اسلام» مي*تواني به ديگران بگويي؟
ماشا: اسلام می*گوید: «اگر
نمی*توانی راجع به خدا بیندیشی حداقل سعی کن
از قيد خودت رهایی یابی و پلیدی*های نفست را مهار کنی؛ رذایلی مانند
خودپسندی، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستایی و خودنمایی». اگر کسی
می*خواهد به سوی اسلام گام بردارد فقط باید اندیشه کند و از فطرت خود مدد بگیرد.
• چه پيامي برای مسلمانان داري؟
ماشا: آرزو می*کنم که کارهای
نیک و عبادات برادران و خواهران دینی من مورد
قبول خداوند متعال قرار بگیرد و رحمت خدا بر خانه*های آنان ببارد.
• و
برای غیر مسلمانان؟
ماشا: امیدوارم کسانی که هنوز به دین اسلام مشرف
نشده*اند لحظه*ای به خود
بیایند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بیهوده*اي که چشم و گوش مردم این عصر را
فرا گرفته است كمي اندیشه کنند.
برگرفته از راز آفرینش هستی
بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن*
هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن*
حق و خواسته خود را با تمام وجود
خواستن و فرياد زدن
برگرفته از راز آفرینش هستی
تعهدي نسپرده است !!
|
چون به تاريخ جهان سر مي زنيم |
گوئيا آتش به مجمر مي زنيم |
|
بانوان ، سر در گريبان غمزده |
از جنايات ها بشر ، ماتم زده |
|
ديربازي برده اش ساختند |
برده داران كاخ از او مي ساختند |
|
گاه همچون يك عروسك ، بوده است |
زينت افزايي چو عينك ، بوده است |
|
گاه در خيل غنايم بوده است |
در صف اسب و بهايم بوده است |
|
گاه با دست پدرهايي شرور |
مي شده زنده ، ميان خاك گور |
|
گاه او را همچون حيوان ديده اند |
گاه حيوان را بر او بگزيده اند |
|
جاهليت پس دو فصل اعظم است |
بخشي از آن نو و بخشي اقدم است |
|
جاهليت هاي نو اكنون ببين |
گوئيا بختش شده افسون ببين |
|
بهر تبليغ كالايي ، نژند |
عكس او را روي كالا مي زنند |
|
روي كيف و دستمال و سنگ و چوب |
عكس او چون شمس در حال غروب |
|
برده هاي جنسي و در سينما |
جمله گي در اينترنت و در سايت ها |
|
از براي لقمه اي نان و پنير |
در كف گرگان دنيايي ، اسير |
|
درميان چهره شان ، گر بنگري |
پس به رمز بردگي ، پي مي بري |
|
باورش گشته كه يك كالاست، او |
ياد او رفته كه بس والاست ، او |
|
باوري اين گونه ، اوج فاجعه است |
زندگي در امتداد سانحه ست |
|
فاطمه ، يعني نكن باور چنين |
جاي عكس توست در عرش برين |
|
روي جعبه جاي تصوير تو نيست |
جامعه قائم به تخدير تو نيست |
|
يك گروهي از زنان همچون جماد |
يخ زده در ذهن هاي انجماد |
|
يك گروهي چون گياهان در خزان |
پاي در خاكند اما مهربان |
|
يك گروهي چون بهايم بار بر |
يك گروهي چوب ، اما نيشكر |
|
يك گروهي خودنما همچون كلاغ |
بر طلا و برق آن در اشتياق |
|
يك گروهي چون كبوتر بي صدا |
مي پرند اندر فضاي غصه ها |
|
يك گروهي سلطه گستر ، چون عقاب |
شوهران از دستشان ، اندر عذاب |
|
عده اي حراف اما بي ثمر |
با خبر از خويش و از حق بي خبر |
|
يك گروهي در پي اميال خويش |
جامعه كش از بد افعال خويش |
|
يك گروهي در پي عشق و شكار |
عاقبت رنج و طلاق و انتحار |
|
يك گروهي در ميان دادگاه |
جمله مي گويند هستم بي گناه |
|
آن كه مي آراست خود را او كه بود ؟ |
حال مي گويي به من توهين نمود ؟ |
|
يك گروهي همچو بت در كوچه ها |
در نگاه كودكان ،آلوچه ها |
|
خود نمي دانند از چه اين چنين |
مو پريشان كرده اند اندر جبين |
|
مد و تقليد است جمله كارشان |
كرده اين رفتارشان ، بيمارشان |
|
چون كه اين رفتار مثل سم گز است |
دشمن رفتار نيك مردهاست |
|
يك گروهي پاسدار سنت اند |
سنتي كز جاهلان ، وا مي خرند |
|
بسته از تقليد بر پاي جوان |
صد هزاران بند و قانون و ضمان |
|
برده اند از اين ندانسن به عرش |
مهر و خرج ازدواج و كيف و كفش |
برگرفته از ایلگاد
با كدامين واژه مي توان
صولت قدسي تو را
موزون كرد
بايد از شوق دل آراست برايت غزلي
و قلم در خون كرد
تا غزلواره گلگون تو را مضمون كرد
ترجمان تپش نبض تجلي و سكوت
ليله القدر نزول ملكوت
اي مسيحاي من ، اي معجزه گر
اي طلوع نفس پاك سحر
همه ارزش ايام به توست كه معلم هستي
و شكوه اشراق ، كه به گلواژة نور ، مترنم هستي
ليكن اين شعر سپيد كوتاه
روزني نيست به جز بر رخ مهتابي تو
و همين قطرة خرد
شمه اي از نفس آبي روحاني تو
گرچه سخت است خزان
ليكن اي اقيانوس
موج بردار و بمان
زورقي در راه است
... و خدا آگاه است
دستهايت آري تپش جان كلام ا... است
برگرفته از عکس فرشته ها