تبليغاتX
مرضیه Marzia
A moment to fresh view

لطفا خدا را از زندگی خود سانسور نکنید!

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر 

قبل از جواب دادن فکر کن 

هیچکس را تمسخر مکن 

نه به راست و نه به دروغ قسم مخور 

خود برای خود، زن انتخاب کن 

به شرر و دشمنی کسی راضی مشو 

تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما 

کسی را فریب مده تا دردمندنشوی 

از هرکس و هرچیز مطمئن مباش 

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی 

بیگناه باش تا بیم نداشته باشی 

 

سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی 

با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی 

راستگو باش تا استقامت داشته باشی 

متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی 

دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی 

معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی 

دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی 

مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی 

سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی 

روح خود را به خشم و کین آلوده مساز 

هرگز ترشرو و بدخو مباش 

در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند 

اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده 

دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین 

چالاک باش تا هوشیار باشی 

سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی 

اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری 

با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد 

مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند

نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در شنبه نهم خرداد 1388

لينك مطلب


كوه بلندي بود كه لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يك روز زلزله اي كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكي از تخم ها از دامنه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد كه پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد كه تو بيش از اين هستي. تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي كردند. عقاب آهي كشيد و گفت اي كاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز كنم.
مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يك خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش كه در آسمان پرواز مي كردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.
توهماني كه مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فكر نكن

نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در جمعه هشتم خرداد 1388

لينك مطلب


درباره وبلاگ

" آه ای تنها

در میان هیاهو

تو را حس می کنم

حالا که در غربتم

دور از یار و دیار..."

برگرفته از وبلاگ ایلگاد

تازه ترین مطالب marziarad
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
select










پیوندها
آمار و امکانات دیگر


free counters

Add to Technorati