تبليغاتX
مرضیه Marzia
A moment to fresh view

لطفا خدا را از زندگی خود سانسور نکنید!

یکی بود یکی نبود.... تنها دو روز از عمرش باقی مانده بود و تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده ، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا عمر بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، عاقبت دلش گرفت و گريه کرد و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن." و اون با ناامیدی لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..." 

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن." 

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد ، به بلورهای ریز و شفافی كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، بلورهایی که با شبنم خیس شده بودند. اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بهتره اين مشت زندگي را مصرف كنم.." آن وقت شروع به دويدن كرد، بلورهای زندگي را به سر و رويش پاشيد، و طعم زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه احساس کرد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند .... 

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ... 

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد و به تمام کسانی که میدید لبخند هدیه میداد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد. 

فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

لينك مطلب


درباره وبلاگ

" آه ای تنها

در میان هیاهو

تو را حس می کنم

حالا که در غربتم

دور از یار و دیار..."

برگرفته از وبلاگ ایلگاد

تازه ترین مطالب marziarad
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
select










پیوندها
آمار و امکانات دیگر


free counters

Add to Technorati